!!! خاکریز خاک شده
  
 
 
شهریور 1384
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384
یادگارهای از یاد رفته
این‌ تاول‌ها، حساسیتی‌ است‌ که‌ بدن‌ ما نسبت‌ به‌ ظلم‌ و بی‌عدالتی‌ داره‌، این‌ سرفه‌های‌ بلند و وحشتناک‌ هم‌ فریاد ماست‌ که‌ در گلو خفه‌ شده‌، فریاد اون‌ بچه‌هایی‌ که‌ رفتند و فراموش‌ شدند و حالا به‌ حساب‌ نمی‌یان‌.

به گزارش گروه دفاع مقدس خبرگزاری مهر در ادامه مجموعه اخبار «معضلات و مشکلات ایثارگران در آیینه رسانه‌ها» این‌بار نیز مطلبی از روزنامه اعتماد منتشر می‌شود . این گزارش با عنوان «آواز قناری‌ به‌ وقت‌ مرگ‌» در صفحات پرونده روز مورخ بیست و پنجم تیرماه سال جاری با نگاهی به مشکلات و مسائل جانبازان شیمیایی منتشر شد. متن این گزارش به شرح ذیل است :

بچه‌ها! شیمیایی‌... شیمیایی‌ زدن‌ ... شیمیایی‌ ... زود ماسک‌هاتون‌ را بزنید... شیمیایی‌... شیمیایی‌ .علی‌ اون‌ جارو نگاه‌ کن‌... مثل‌ اینکه‌ رضا طوریش‌ شده‌...

وقتی‌ به‌ رضا رسیدم‌ بسختی‌ نفس‌ می‌کشید. با سرعت‌ با یکی‌ از امدادگرها رساندیمش‌ به‌ آمبولانس‌. دو هفته‌ بعد هم‌ من‌ به‌ یک‌ جبهه‌ دیگر منتقل‌ شدم‌. همین‌ موضوع‌ باعث‌ شد که‌ از رضا و رسول‌ بی‌خبر بمانم‌.

جنگ‌ که‌ تمام‌ شد، برگشتم‌ تهران‌ و تخصصم‌ را گرفتم‌ و برای‌ یک‌ دوره‌ مخصوص‌ به‌ آلمان‌ رفتم‌. بعد از بازگشت‌ هم‌ دربیمارستان‌ مشغول‌ به‌ کار شدم‌ در بخش‌ بیماران‌ ریوی‌.

یک‌ روز آقایی‌ آمد که‌ تمام‌ بدنش‌ تاول‌ زده‌ بود به‌ محض‌ دیدن‌ او به‌ یاد شلمچه‌ و آن‌ روز کذایی‌ و رضا افتادم‌. به‌ یاد روزی‌ که‌ می‌دیدم‌ همه‌ در کنارم‌ می‌سوزند و گوشت‌ بدنشان‌ به‌ استخوان‌ می‌چسبد.

نفسش‌ به‌ خس‌خس‌ افتاده‌ بود. وقتی‌ حرف‌ می‌زد صدایش‌ خش‌ داشت‌ مانند اینکه‌ ته‌ گلویش‌ را چاقو کشیده‌ بودی‌. شروع‌ به‌ صحبت‌ کرد هنوز چند کلمه‌یی‌ سخن‌ نگفته‌ بود که‌ سرفه‌ امانش‌ نداد.به‌ قدری‌ سرفه‌ کرد که‌ رنگش‌ به‌ کبودی‌ زد. سریع‌ یک‌ لیوان‌ آب‌ به‌ دستش‌ دادم‌ و به‌ آرامی‌ پشتش‌ را ماساژ دادم‌. کمی‌ بهتر شد و گفت‌: این‌ تاول‌هایی‌ رو که‌ می‌بینی‌ یادگار عشق‌ است‌ عشق‌ به‌ این‌ آب‌ و خاک‌... عشق‌ به‌ ناموس‌ و شرف‌ و خانواده‌ است‌. این‌ تاول‌ها، حساسیتی‌ است‌ که‌ بدن‌ ما نسبت‌ به‌ ظلم‌ و بی‌عدالتی‌ داره‌، این‌ سرفه‌های‌ بلند و وحشتناک‌ هم‌ فریاد ماست‌ که‌ در گلو خفه‌ شده‌، فریاد اون‌ بچه‌هایی‌ که‌ رفتند و فراموش‌ شدند و حالا به‌ حساب‌ نمی‌یان‌.

من‌ که‌ تا آن‌ لحظه‌ به‌ حرف‌های‌ او گوش‌ می‌دادم‌ و در عین‌ حال‌ معاینه‌اش‌ می‌کردم‌، نسخه‌ او را نوشتم‌ و دستش‌ دادم‌. نگاهی‌ به‌ نسخه‌ کرد و گفت‌: دکتر جون‌ می‌دونی‌ این‌ آمپول‌ها که‌ نوشتی‌، هر کدام‌ 50 هزار تومن‌ قیمت‌ داره‌؟! به‌ جای‌ این‌ آمپول‌ها یه‌ چیز دیگه‌ بده‌ که‌ با جیب‌ ما یکی‌ باشد. بعد لبخندی‌ زد و رفت‌.

پس‌ از رفتن‌ او، یک‌ لحظه‌ نتونستم‌ از فکر رضا بیرون‌ بیام‌. دایم‌ لحظه‌ آخری‌ که‌ گذاشتمش‌ توی‌ آمبولانس‌ جلوی‌ چشمام‌ بود.شب‌ که‌ به‌ خانه‌ رسیدم‌ به‌ چند نفر از دوستان‌ قدیمی‌ که‌ رضا رو می‌شناختند زنگ‌ زدم‌. اما فایده‌یی‌ نداشت‌. هیچکدام‌ آنها از رضا خبر نداشتند. فردای‌ آن‌ روز وقتی‌ به‌ بیمارستان‌ رسیدم‌، تلفن‌ زنگ‌ زد رسول‌ بود. گفت‌: شنیدم‌ دنبال‌ رضا می‌گردی‌. اگه‌ می‌خوای‌ ببینیش‌ باید بری‌ آلمان‌، رفته‌ اونجا برای‌ معالجه‌، اما زن‌ و بچه‌اش‌ ایران‌ هستند اگه‌ بخوای‌ می‌تونیم‌ بریم‌ پیششون‌.

قرار را برای‌ پنجشنبه‌ گذاشتیم‌ اصلا فکر نمی‌کردم‌ رضا در یک‌ همچین‌ جایی‌ زندگی‌ کنه‌. اونم‌ با وضعیتی‌ که‌ رضا داشت‌، یک‌ خانه‌ محقر، در جنوبی‌ترین‌ نقطه‌ تهران‌ وارد خانه‌ که‌ شدیم‌ زهرا دختر کوچولوی‌ رضا توجهم‌ را به‌ خود جلب‌ کرد. با تعریفی‌ که‌ رسول‌ از او کرده‌ بود، از لحاظ‌ جسمی‌ اصلا به‌ یک‌ دختربچه‌ 8 ساله‌ نمی‌خورد. بعد از صحبت‌ با زن‌ رضا فهمیدم‌ که‌ زهرا کوچولو نیز به‌ مانند پدرش‌ از نارسایی‌ ریوی‌ رنج‌ می‌برد. علت‌ ضعف‌ جسمانی‌ او هم‌ این‌ نارسایی‌ بود. رضا مدت‌ یک‌ ماه‌ بود که‌ برای‌ معالجه‌به‌ آلمان‌ رفته‌ بود. در این‌ مدت‌ سه‌بار تلفنی‌ با خانواده‌اش‌ صحبت‌ کرده‌ بود. دو ماهی‌ از رفتن‌ به‌ خانه‌ رضا گذشته‌ بود که‌ رسول‌ زنگ‌ زد و گفت‌: رضا فردا میاد ایران‌. اگر میای‌ فرودگاه‌ بیام‌ دنبالت‌. من‌ که‌ به‌ دنبال‌ فرصت‌ می‌گشتم‌ تا رضا را ببینم‌ قبول‌ کردم‌.

وقتی‌ داشت‌ از پشت‌ شیشه‌ می‌آمد نشناختمش‌. رضای‌ دوران‌ جنگ‌ هیکلی‌ بلند و چارشونه‌ داشت‌ اما این‌ رضا که‌ من‌ می‌بینم‌ به‌ قدری‌ لاغر بود که‌ حتی‌ توان‌ راه‌رفتن‌ نداشت‌. موهای‌ سرش‌ ریخته‌ بود و زیر چمشانش‌ مانند معتادها گود افتاده‌ و سیاه‌ بود. با دیدنش‌ عقده‌های‌ چندین‌و چند ساله‌ام‌ که‌ تو چشمام‌ جمع‌ شده‌ بود یک‌ دفعه‌ سر باز کرد. ناخودآگاه‌ وقتی‌ در آغوش‌ گرفتمش‌ اشک‌ از چشمانم‌ سرازیر شد.

به‌ جای‌ اینکه‌ من‌ رضا رو بخاطر بیماریش‌ دلداری‌ بدم‌ رضا بود که‌ می‌ خواست‌ به‌ هر ترتیبی‌ شده‌ جلوی‌ گریه‌ام‌ رو بگیره‌. در راه‌ خانه‌، من‌ کنجکاو بودم‌ که‌ بدانم‌ وضعیت‌ جسمی‌ او چگونه‌ است‌ و آیا سفر مداوای‌ خارج‌ مثمرثمر بوده‌ یا نه‌؟ اما من‌ هر چه‌ بیشتر سوال‌ می‌کردم‌ کمتر جواب‌ می‌ گرفتم‌. شاید دلیل‌ اون‌ حضور خانواده‌اش‌ در ماشین‌ بود.

با خواهش‌ و تمنا راضی‌اش‌ کردم‌ که‌ ناهار برویم‌ بیرون‌. موقع‌ خوردن‌ غذا یکدفعه‌ به‌ سرفه‌ افتاد و در اثر سرفه‌ وضعیتش‌ به‌ حدی‌ رسید که‌ مجبور شدیم‌ ببریمش‌ اورژانس‌. البته‌ کارهای‌ اولیه‌ که‌ لازم‌ بود انجام‌ دادم‌. به‌ بیمارستان‌... که‌ رسیدیم‌، مسوول‌ بخش‌ اورژانس‌ گفت‌ که‌ به‌ دلیل‌ کمبود وسایل‌ نمی‌تواند او را قبول‌ کند. دوباره‌ او را سوار آمبولانس‌ کردیم‌ و به‌ بیمارستان‌ دیگری‌ بردیم‌. در آنجا اقدامات‌ اولیه‌ را انجام‌ دادند و او را به‌ بخش‌ مخصوص‌ انتقال‌ دادند.

بخشی‌ که‌ عطر یاس‌ با مسمومیت‌ ناشی‌ از بوی‌ یونجه‌ و سیر مواد شیمیایی‌ مخلوط‌ شده‌ و انسان‌ را به‌ یاد مظلومیت‌ مردم‌ حلبچه‌ و شلمچه‌ می‌اندازد. آن‌ شب‌ تا صبح‌ در میان‌ سرفه‌ و ناله‌ جانبازان‌ شیمیایی‌، این‌ مردان‌ غبار جنایت‌ گرفته‌، از درون‌ شکستم‌ که‌ چرا از آنها غافل‌ بودم‌. صبح‌ روز شنبه‌ اول‌ وقت‌ استعفا نامه‌ام‌ را روی‌ میز رییس‌ بیمارستان‌ گذاشتم‌ و رفتم‌. رفتم‌ تا با یادگارهای‌ بوی‌ مرگ‌ گرفته‌، روزگار بگذرانم‌.دو هفته‌یی‌ را در بیمارستان‌ کنار رضا بودم‌.

البته‌ به‌ عنوان‌ پزشک‌ اختصاصی‌ آن‌ بخش‌. حال‌ رضا روز به‌ روز بدتر می‌شد. دیگر صدایش‌ در نمی‌آمد. بسختی‌ نفس‌ می‌کشید. به‌ قول‌ خودش‌ نفس‌ کشیدن‌ برایش‌ سخت‌تر از بلندکردن‌ یک‌ ماشین‌ بر روی‌ دستانش‌ بود. سرفه‌های‌ ممتد و تاول‌های‌ بدنش‌ نشان‌ از رفتن‌ می‌داد، رفتنی‌ که‌ آرزوی‌ او بود. چرا که‌ از یک‌ درد طاقت‌فرسا و فرسایشی‌ نجات‌ پیدا می‌کرد.

روز آخر که‌ رضا برای‌ سفر آماده‌ شده‌ بود از من‌ خواست‌ که‌ او را روی‌ تخت‌ بنشانم‌. پس‌ از نشستن‌ نگاهش‌ را به‌ آسمان‌ بیرون‌ پنجره‌ دوخت‌ و یک‌ جمله‌ گفت‌:«قناری‌ وقت‌ مرگ‌ آوازش‌ شادتر از همیشه‌ است‌» بعد رویش‌ را به‌ سمت‌ من‌ برگرداند و گفت‌: بیا یه‌ کار خیر کن‌، یه‌ جوک‌ بگو دلمون‌ شاد شه‌.هنوز جملات‌ من‌ تمام‌ نشده‌ بود که‌ دیدم‌ گردنش‌ به‌ سمت‌ چپ‌ خم‌ شده‌... به‌ صورتش‌ که‌ نگاه‌ کردم‌ انگار صد سال‌ بود که‌ فراموش‌ شده‌ بود. 


********** نویسنده : چفیه **********


 
یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384
زندگینامه
شهید محمد جهان آرا در روز 9 شهریور ماه سال 1333 در خرمشهر بدنیا آمد. سیزده ساله بود که پایش به فعالیتهای دینی مساجد و هیأت های مذهبی باز شد. در کلاس‌های آموزش و تفسیر قرآن شرکت می‌کرد و عضو ثابت جلسات هفتگی هیأت های مذهبی بود. او در همین سال‌ ها با یک گروه مبارز مخفی به نام «حزب‌الله» خرمشهر» آشنا شد. دو سال بعد یعنی در 1351 گروه حزب‌الله توسط عوامل ساواک شناسایی شد و تمام اعضایش از جمله محمد دستگیر و زندانی شدند. او به خاطر سن کمش به یک سال زندان محکوم شد.
در سال 1354 دیپلمش را گرفت. در کنکور دانشگاه قبول شد و برای ادامه‌ی تحصیل راهی مدرسه‌ی عالی بازرگانی تبریز شد. در دانشگاه نیز فعالیتهای سیاسی او همچنان ادامه داشت او به همراه دوستانش انجمن اسلامی مدرسه‌ی عالی بازرگانی را پایه‌گذاری کرد. اعلامیه‌های انقلابی و جزوه‌ها و بیانیه‌های ضد رژیم توسط این انجمن اسلامی میان دانشجویان توزیع می‌شد. در سال 1355 محمد به عضویت گروه «منصورون» که یک گروه مذهبی معتقد به مبارزه مسلحانه بود پیوست. از آن پس محمد فعالیتهای انقلابی خود را چه در زمینه‌ی مبارزه‌ی مسلحانه و چه در زمینه فعالیتهای تبلیغی و آگاه کننده‌ گسترش داد. وقتی تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه در روزهای بهار و تابستان 1357 اوج گرفت. محمد نیز به همراه دوستانش با فعالیتهای چریکی و مسلحانه به حرکت مردم یاری می‌رساند.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر بازگشت. او دو دوستانش در خرمشهر گروهی تشکیل دادند به نام کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر.
هدف این کانون حراست از نظام نوپای انقلابی در برابر حملاتی بود که از طرف بازماندگان رژیم و یا طرفداران تجزیه خوزستان به آن می شد.
محمد جهان آرا در سال 1358 ازدواج کرد. در همان سال ها فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و همزمان جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه‌گذاری کرد. با شروع جنگ دوش به دوش مردم از شهر دفاع کرد. بعد از سقوط خرمشهر و عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا تمامی نیروها یک دل به دشمن یورش بردند. اولین گام آنها شکستن محاصره‌ی آبادان بود این پیروزی در مهر 1360 روی داد. به دنبال این پیورزی در روز هفتم مهر محمد جهان آرا و تعداد دیگری از فرماندهان راهی تهران شدند تا گزارش عملکرد شجاعانه نیروها را به رهبر انقلاب بدهند.
در میانه‌ی راه هواپیمای حامل آنها دچار نقص فنی شد و سقوط کرد و جهان آرا و دیگر مسافران هواپیما به شهادت رسیدند.

 
یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384
پیام حضرت امام ‏خمینی بمناسبت شهادت دکتر مصطفی چمران

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحیمِ

انالله وانّاالیه راجعون

 

شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به «ملاء اعلی»، دکتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولی‏عصر ارواحنا فداه تسلیت و تبریک عرض می‏کنم. تسلیت از آنرو، که ملت شهیدپرور ما سربازی را از دست داد، که در جبهه‏های نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ایران، حماسه می‏آفرید و سرلوحه مرام او اسلام عزیز و پبروزی حق بر باطل بود. او جنگجویی پرهیزگار و معلمی متعهد بود، که کشور اسلامی ما به او و امثال او احتیاج مبرم داشت و تبریک از آنرو که اسلام بزرگ چنین فرزندانی تقدیم ملت‏ها و توده ‏های مستضعف می‏کند و سردارانی همچون او در دامن تربیت خود پرورش می‏دهد. مگر چنین نیست که زندگی عقیده و جهاد در راه آن است؟

چمران عزیز با عقیده پاک خالص غیروابسته به دستجات و گروه‏های سیاسی، و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و به آن ختم کرد. او در حیات، با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازی زیست، و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید.

هنر آن است که بی‏هیاهوهای سیاسی، و «خودنمایی»های شیطانی، برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند نه هوی، و این هنر مردان خداست. او در پیشگاه خدای بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و یادش بخیر.

و اما ما می‏توانیم چنین هنری داشته باشیم، با خداست که دستمان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند.

من این ضایعه را به ملت شریف ایران و لبنان، بلکه به ملت‏های مسلمان و قوای مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم این مجاهد عزیز، تسلیت عرض می‏کنم. و از خداوند تعالی رحمت برای او، و صبر و اجر برای بازماندگان محترمش خواهانم.

اول تیرماه شصت

روح ‏الله ‏الموسوی‏ الخمینی


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 7796


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...